کد خبر : 5057
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۲

موشک، انفجار، خون و حماسه

موشک، انفجار، خون و حماسه

سهره آنلاین: سکانس اول: مثل اغلب این روزها ترجیح می دهم اخبار و محتواهای خبرگزاری را پارک کرده در گوشه ای و مچاله شده روی صندلی ماشین و لابلای بوغ و دود و ترافیک کار کنم، ناگهان اما این فضای تکراری و عادی همیشگی با زوزه ای غیرعادی در هم می شکند، صدای گوش خراشی

سهره آنلاین: سکانس اول: مثل اغلب این روزها ترجیح می دهم اخبار و محتواهای خبرگزاری را پارک کرده در گوشه ای و مچاله شده روی صندلی ماشین و لابلای بوغ و دود و ترافیک کار کنم، ناگهان اما این فضای تکراری و عادی همیشگی با زوزه ای غیرعادی در هم می شکند، صدای گوش خراشی در فاصله ای نزدیک بلند می شود، ماشین و همه ساختمان های اطراف به یکباره به لرزه می افتند و «بوم، بوم، بوم،…».سکانس دوم: پیاده می شوم، از لابلای ساختمان های کوتاه و بلند روبرو دنبال نشانه ای در آسمان هستم، خبری نیست، برمی گردم، اما در پشت سرم لشگری از دود و گرد و خاک و سیاهی در حال بلعیدن آسمان نیمه آفتابی و صاف تبریز است، به یکباره بوی آشنای باروت مشامم را پر می کند، آشنایی که خاطره اش از سال ۸۲ و زمان حمله آمریکا به عراق در ذهنم جا مانده، از روزهای سربازی در سومار و مهران…سکانس سوم: ناگهان چیزی در درونم به تکاپو می افتد، به غیر ارادی ترین و سریع ترین شکل ممکن می پرم پشت فرمان و استارت می زنم و یاعلی، ابتدا با خودم فکر می کنم این غریزه خبرنگاری است که مثل همیشه مرا دنبال خود می کشد، اما هر چه فاصله ام با کانون دود و انفجار کمتر می شود، آن حس کنجکاوی همیشگی ام بیشتر رنگ می بازد، انگار چیزی بیش از تلاش برای ثبت و مستند سازی خبری مرا به تکاپو واداشته…

خودم را در کسری از زمان از مقابل مسجد کبود به میدان منصور می رسانم، از میان همه بوغ های ممتد و بی نظم ترین ترافیکی که دیده ام، در همین زمان کوتاه یک به یک احتمالات را در ذهنم مرور می کنم، همه مکان هایی که در آن محدوده می توانند طعمه موشک ها باشند، با بالا و پایین کردن وزن فاجعه ای که در صورت هدف قرار گرفتن هر یک می تواند اتفاق بیافتد، بدترین احتمال رشته افکارم را پاره پاره می کند، مجاورت دو بیمارستان با اماکن انتظامی منطقه…به نقطه ای می رسم که دیگر اجازه عبور ماشین ها نیست، نمی دانم چگونه و کجا ماشین را پارک و رها می کنم، تا پیاده می شوم با گرفتن رد دود بلند شده از انفجار به سمت محل حادثه می دوم، لابلای همین تعجیل و شتاب ها سعی می کنم مادری که بی پناه وسط خیابان دو پسر و یک دخترش را زیر چادرش گرفته، به خلاف جهت محل انفجار بکشانم، زنی باردار را هم که با سه همراه دیگرش هاج و واج میان خیابان مانده، به مغازه ای می کشانم و به امید اینکه کسی با اورژانس راهی بیمارستانش کند، دوباره به سمت کانون حادثه می دوم…دود بلند شده به آسمان قطب نمای نگاهم شده، تقاطع های منطقه حافظ را یکی یکی رد می کنم، خیابان هایی که تا همین یکی دو دقیقه پیش مملو از جمعیت بودند و الان به یکباره انگار…نفس هایم کم کم به شماره افتاده اما وقتی از سالم بودن یکی از ساختمان های احتمالی مورد هدف مطمئن می شوم، نفس نفس زنان به سمت تقاطع بعدی می دوم، تا کوچه را می پیچم، فضا به یکباره کن فیکون می شود، انتهای خیابان دود و آتش و غبار و بوی باروت در هم پیچیده، یک لحظه پاهایم مثل چشمانم قفل می شود، نفس نفس زنان تنها نگاهم دوخته شده به در و دیوار و خیابان بهم دوخته شده ته مسیر…
آرام جلو می روم و دوباره همه احتمالات در گوشه و کنار ذهنم رژه می روند، اینکه شاید موشک دو زمانه شلیک شده یا شاید دوباره قرار باشد حمله ای صورت بگیرد یا … اما ناگهان صحنه ای رشته همه این افکار را پاره می کند، یکی تلو تلو خوران از میان دود و خاکستر و آتش محل اصابت بیرون می آید، بی اختیار و با تمام توانم دوباره شروع به دویدن می کنم، دیگر خبری از آن دو دوتا کردن احتمالات و اقدامات احتیاطی در مغزم نیست، فقط می خواهم هر طور شده از میان همه آن خرابی ها و خاکسترها به آن مرد برسم…تا از میان سنگ و آجرهای پوکیده دیوارها و تلنبار شده وسط خیابان و شیهه لوله های گاز ترکیده خودم را برسانم، تابی می خورد و روی زمین می افتد، بالای سرش که می رسم یکی دو نفر دیگر هم از راه می رسند، سر و صورتش خونی و رگ پایش بریده و خونریزی دارد، داد می زنم کمربند، یکی از همان دو سه نفر کمربندش را باز می کند و پرت می کند، با همه زورم می کشم و سفتش می کنم…نگاهی به دور و بر می کنم، تکه ای از کرکره جدا شده از در نانوایی را از وسط خاک و خل بیرون می کشیم، یک یاعلی و چهار نفری روی همان کرکره نیم بند بلندش می کنیم، چشمم می خورد به یکی که کمی عقبتر مشغول بیرون کشیدن گوشی و ور رفتن با دوربین است، با همه وجودم داد می زنم: «ول کن اون بی صاحاب رو، بیا زیر اینو بگیر» و یکی یکی به تعداد نفراتی که برای کمک می رسند، اضافه می شود…

سکانس چهارم: با هر سختی که هست از میان آوار و دود و آتش مرد میانسال بیهوش را به ته خیابان می رسانیم، یکی از همان هایی که گوشه برانکارد کرکره ای را گرفته، داد می زند: «نمی تونم، داره می افته»، با فریادی آمیخته به التماس داد می زنم: «الان وقت نتونستن نیست، ماشاءالله، ماشاءالله…» و تا می چرخیم به سمت خیابانی که پایینش یک بیمارستان هست، ناگهان خیلی از جمعیت از به سمتمان سرازیر می شود، هر کسی می رسد از یک گوشه ای می گیرد و با سیل آدم ها وسط معرکه ای که هر آن احتمال فرود آمدن موشک های دیگری هست، مجروح را از محل اصابت دور می کنیم…آمبولانس های هلال احمر و اورژانس که از راه می رسند و مرد بیهوش و خونین را تحویلشان می دهیم، یک آن به خودم می آیم، بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، خیابانی که تا همین ۱۰، ۲۰ دقیقه قبل پر از زندگی و ترافیک و شلوغی بود اکنون زیر آوار و دود و باروت است و تازه یادم می افتد که حتما باز هم مجروحانی میان آوار هستند، تا می آیم و خیز بر می دارم برای دویدن، یکی جلویی را می گیرد و داد می زند: «کجا»، بی آنکه صورتش را نگاه کنم می گویم: «دارم میرم کمک»، اینبار کمی آرام‌تر می گوید: «دمت گرم، ولی برگرد، بچه ها میگن داره برمی گرده دوباره بزنه» و وقتی برمی گردم از وسط گرد و خاک و دود چهره ای آشنا بی هوا در آغوشم می کشد، «احد نقش شور» هم مثل همیشه وسط ماجراست، او هم خاک و خلی اما مصمم…
اصرارمان برای کمک کردن بی فایده است و هلمان می دهند سمت جمعیتی که با همه داد و بیداد نیروهای امدادی و امنیتی و بدون ترس از تکرار تجربه این چند روزه پس از آغاز جنگ تحمیلی سوم و احتمال حمله دوباره به همان محل، فقط می خواهند به کمک همنوعانشان بروند و من ناگهان یاد خاطره یکی از افسران موساد می افتم از سال ۵۷ که در کتابش نوشته بود «از کنسولگری اطلاع دادند که وضعیت غیرعادی است و باید ایران را ترک کنیم، باور نکردم، با محافظان رفتیم داخل شهر، ناگهان در یکی از خیابان ها خیل جمعیت را دیدیم که در حال دویدن هستند و به یکباره از پشت سر آنها صدای تیراندازی گارد شاهنشاهی بلند شد، عده ای از انتهای جمعیت به زمین افتادند، نفرات جلویی برگشتند و جنازه ها و مجروحان را روی دست بلند کردند، گفتم حتما می‌خواهند برگردند اما ناگهان با همان تن های خونین بالای دست رفتند سمت گارد مسلح»…
آری، تو گویی پس از ۴۷ سال همان روحیه حماسی در لباس و گفتار و رفتاری امروزی در حال بازتولید است و این همان مولفه قدرت واقعی است که خمینی کبیر و خامنه ای شهید به اتکای آن، انقلاب اسلامی مردم ایران را هدایت کردند و به چنین مرحله ای از بلوغ رساندند تا در شرایطی که دشمن این روزها یاغی تر از همیشه و با بمب و موشک و کشتار بی گناهان، در حال عقده گشایی از آزاده ترین و مقاوم ترین مردمان کنونی عالم و تنها پرچم داران واقعی اسلام ناب و آزادی خواهی است، آنچه در میان گرد و غبار و بوی باروت موشک ها اتفاق می افتد، جاری شدن خون هایی مطهر به پای حماسه های سر به فلک کشیده از جنس ایثار و مقاومت باشد، حماسه ای که قائد امت، سید علی بزرگ، ابرمرد ایران با انتخاب شهادت و پوشیدن جامه خونین آخر، نفسی تازه در رگ های آن دمید تا مردمان همیشه حماسه ساز این خاک آخرین قدم ها را به سوی فتح‌ و نصرت نهایی محکم تر و استوارتر بردارند.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.